انتشارات اهورا

[یادی از شاعر تهران و شوالیه‌ی شعر معاصر در اولین سالروز درگذشت]

kafkaبیست‌ویکم اردیبهشت اولین سالروز درگذشت محمد علی سپانلو است. بیمارستان کافکا آخرین اثر سپانلو چند روزی است که توسط انتشارات سرزمین اهورایی منتشر شده و در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود. متن فوق بازنشر مقاله‌ای است که توسط مدیر انتشارات برای چهلمین روزِ رفتن ِشاعر نوشته شده و سال 94 در روزنامه‌ی اعتماد منتشر شد:

 

ما حق زندگیمان را ]
با مرگمان به دست می‌آریم]

1- محمد علی سپانلو زاده‌ی پاییز تهران بود. هرچند شاعر آبان را مردی هم چهره‌ی خود، جوان و خوش مشرب می‌داند(اما همیشه در نظرم آبان/ مردی است هم چهره‌ی خودم/ شاید جوانکی، همسایه جوانی من/ شاخه گلی به سینه‌ی بارانی/ خوش مشربی که اغلب/ فهرست باغها را از حفظ می‌کند.) و اعتقاد داشت که فقط در پاییز و زمستان شعر می‌نویسد، اما می‌توان او را مرد چهارفصل شعرمعاصر نام نهاد. از آغاز دهه‌ی چهل که در میان شاعران نوگرای نسل سوم شعر معاصر راه خود را باز کرد و آه..بیابان را منتشر کرد تا امروزِ رفتنِ او آثار متنوعی در شعر، پژوهش، نمایشنامه و ترجمه منتشر کرد و در متن اکثراتفاقات فرهنگی شعر امروز حاضر بود. او در مطبوعات، رادیو، سینما و هنر تبلیغات نیز دستی داشت. شاید بتوان محمد علی سپانلو را جزو شاعران جوان تاثیرپذیر از جنبش‌های دانشجویی دانست که در دهه‌ی سی و چهل تاثیرات زیادی برادبیات و هنر روشنفکری داشتند. شاعری که با تاثیر از اولین تجربه‌ی راهپیمایی در جوانی برای فلسطین شعر می‌نویسد، شاعری که در مصاحبت، در همین سال‌های آخر با یادآوری شاعرانه از نخستین راهپیمایی 16 آذر بعد از کودتای سال 32 و اولین راهپیمائی که شرکت کرده بود، چشم‌هایش برق‌می‌زد، تصویری از جمعیت انبوه دانشجویان و نمای آهسته‌ی برگریزان طلایی پاییز بر سرجمعیت را به یاد می‌آورد و از رطوبت نگاهش رد خاطرات هویدا بود.
سپانلو شاعری امروزی و کافه نشین بود و در عین حال نستالژی تهران شهر زادگاهش را با عشق و علاقه و هنرمندی در آثارش ثبت کرد و تهران را به مثابه شهری جهان‌وطن می‌دانست.
سپانلو در دهه‌ی40 دهها مقاله در مورد ادبیات زمان خود در مطبوعات نوشت و در اغلب مناقشات زمانه حضور داشت. نام سپانلو در کنار نام نصرت رحمانی و معدود شاعران دیگر معاصر به عنوان شاعران شهری ماندگار شده است. با این که حضور عناصر شهری در شعرهای اولیه او نیز قابل شناسایی است اما شاید به صورت فراگیر نخستین بار در «پیاده‌روها 1347» باشد که آن نوع شعر شهری که امروز از آن به عنوان شناسه‌ی شعری وی یاد می‌کنیم دیده می‌شود. کتابی که حاصل پیاده‌روی‌های شاعر در خیابان‌های پر ماجرای تهرانی است که اتفاقات مهم تاریخی و فرهنگی در آن گذشته است - و بعد در منظومه‌ی «خانم‌زمان» که شهر مادر و به زعم او مظلوم را ( چرا که همواره پذیرای تمام مردم ایران بوده و همیشه از او بد گفته شده است ) را بانویی مهربان و مابه‌ازای خود تهران گرفته است، نوعی از ادبیات متاثر از شهرنشینی دوران جدید - یعنی جستجوی اسطوره‌ی تهران را در شعر خود به نمایش می‌گذارد که تا پیش از آن چندان معمول نبود و این ادبیات در کتاب‌های اخیر مانند «پاییز در بزرگ‌راه » و «قایق سواری در تهران » ورزیده و با تجربه‌تر به نظر می‌رسد. او با ادبیاتی مبتنی بر یاد و تداعی، عشق و خاطره و حسرت و هشدار به هویتی که در حال دگرگونی‌های جبری و سهوی است با تمام نو اندیشی و روزآمدی که داشت به جنگ تغییرات آزار دهنده و ناهنجاری های شهر زادگاهش رفت. در بعضی از نمونه‌های روایی آثار او تصاویری خلق شده‌اند که گویی شاعر متجدد با عصایی اساطیری، در میان حفره‌های زمان ایستاده است وخود را یکتا ره‌نورد معترض این دگرگونیهای آزاردهنده می‌داند: ( نه کوچه شترداران/ نه بازارچه نایب السطنه/ نه بستنی فروشی اکبرمشدی/ نه سینما دماوند / نه کوچه‌ی آصف/ نه آبشار، نه دردار/ نه سه راه امین حضور... خراب کنندگان خاطرات شهر/ پدران فراموشی! / که حتی به نامهای صد ساله رحم نکردید.../ خدا نبخشدتان که خیابان ری مرا کشتید!)


سپانلو با آوردن عناصر شهری، خیابان‌ها، کوچه‌ها و محلات تهران به شعر خود و بخشیدن نوعی هویت انسانی و اساطیری به آنها و با کشف « از یاد رفته‌ها »ی زادگاهش و در آمیختن آنها با عناصر مدرن و امروزی زمان خود صدای متفاوتی از شعر روزگارش را در ادبیات معاصر به ثبت رساند. با وجود حس نوستالژیک و هویت‌گرایی و بومی‌گرایی به معنای خاص در شعرهای او، شعر سپانلو در آثار برجسته شعری متمدن و سرشار از موقعیت‌های شاعرانه است. او حتی در اشعار عاشقانه‌ نیز شاعری نجیب و با پرنسیب است و شعرش عاری از خصوصیات رمانتیسم دست و پا بسته‌ای است که گریزگاهی به غیر از واپس‌گرایی ندارد. او از معدود شاعرانی است که غم زمان و جوانی و زندگی در این شهرمادر را در تمام ادوار شاعریش به همراه می‌برد ( بدان که پای چوبی/ ورودممنوع را نمی‌فهمد/ در این شوارع لغزان که از چراغ ِ خطر/ به هیچ پیوندی با هم نمی‌رسند/ ردیف گام‌ تو گم می‌شود... ) و زمانی که نمادگرایی تازه‌ای با چراغ قرمز چهاراه به وجود می‌آورد، هنگامی ‌که با کلام شاعرانه می‌پرسد دروازه‌ی دولت این شهر کجاست؟ یا با لاله‌زار و خیابان ری چه کردید، چرا می‌گویید پل چوبی اما شمایل آن طور دیگری است! و یا می‌پرسد چرا از این شهردوران جدید که نوگرایی فرهنگی و علمی‌‌تاریخی معاصر در آن متولد شده است، به این شکل آشنایی زدایی کرده‌اید... یا هنگامی که در برگریز پاییز، در زمانی غمگین و در بلوار میرداماد برای تهرانی از دلایل انکار ناپذیر در پنجاه سال دیگر می‌نویسد و شهرش را بهانه‌ای می‌کند تا از سرزمین دیرین بگوید از بیشه‌های گیلان تا پسکوچه‌های شیراز را بیاد می‌آورد، تا نوعی شادی زندگی بخش را در روزگار معاصر جستجو کرده باشد، چون این یادآوری و آن پرسش‌هایش شاعرانه است، با غم و شوق درونی است و این همه مسئله‌ی شعرهایش است و تاریخ هویتی همراه آن زندگی، الهام بخش شاعر است، کلامش محصول حافظه‌ای نکته بین است که بر اصول شعر زمانه‌اش بنا شده است. از این رو محلات، اسامی و اشیاء شهری، چنارها، خیابان‌ها، جویها، چراغ قرمز، نئون تابلوها، آسمان خاکستری، کافه و پاتوق‌های آن، عبور اتوبوس از خیابان‌ها وهواپیما از آسمان آرایه‌های تزئینی شعر او نیستند. و این چنین است که مخاطب با آن هم‌ذات پنداری می‌کند. عناصر شعر مبدل به ناخودآگاه جمعی خواننده از هر شهر و دیاری می‌شوند و کلام، زبان مشترک می‌آفریند.
شعرسپانلو – در نمونه‌های ممتاز مورد اشاره، بدون عبور از نمادهای طبیعی و بی‌آنکه آنها را در تقابل عناصر شهری قرار دهد، می‌کوشد با تخیل و تصویر سازی شاعرانه از هم نشینی این دو، همزیستی غریبی مانند « قایق سواری در تهران » پدید آورد. گاهی نیز با طعنه سعی در انتقاد و یا بیان دلمشغولی‌های دیگری در شعرهای خود داشته و گاهی نیز چنان شیفته‌ی شهر، تصاویر از یاد رفته و خیابان‌ها وجویبارها می‌شود که اثری مانند ترانه‌ی بلوار میرداماد را خلق می‌کند. شعر سپانلو از آن دست اشعاری است که با گذشت زمان بیشتر تاثیر خود را آشکار می‌کند، در نمونه‌های موفق، ساختارمندی و فرمالیزم اشعار او به گونه‌ای است که توانسته است با هوشیاری در معماری کلام لابیرنتی خلق کند که حضورش در تمام دوران تاریخی شعر معاصر انکار ناپذیر است و جنس شعرش همگام زمانه، پیوسته درحال به روز شدن بود. شعر او مدام در حال ساخت خودش بود و او بدون مدعی بودن بر ساخت و ابداع هیچ جریانی، بی سرو صدا راه خود در شعر زمانه‌اش گشود و جایگاه خود را در شعرمعاصر فارسی ثبت کرد و نام شاعر تهران را از آن خود کرد.
سپانلو شاعر هوشیاری بود و شعر او با وجود بهره‌مندی از عناصر و ادبیات بومی؛ شعری مترقی، متمدن و شریف است. شعر او گاهی در آثاری مانند قطعاتی از «هجوم» «تبعید در وطن» و «نبض وطنم را می‌گیرم» دچار دلمشغولی‌های اجتماعی می‌شود و گاه در سروده‌های محصول تاثیرات جوانی، آرمانخواهی و حضور در جنبش‌های دانشجویی از اولین‌هایی می‌شود که برای چریک‌های عرب، فلسطین، چگوارا و ویتنام شعر می نویسد. گاهی با آثار خصوصی و تاثیرگذاری مانند شعر « لیلی» مواجه می‌شویم و گاه با اثر عمومی و ناب مانند شعر « نام تمام مردگان یحیی است »... گاهی با زبانی تغرلی و با تنوع لحن و حس در شعر او روبروئیم و زمانی با اشعاری روایی با قابلیت اجرا و خوانش شفاهی و نزدیک به محاوره و زبان معیار... با این که لحظات خلاق به مفهوم کلی کلام در اشعار سپانلو به فراوانی وجود دارند اما او از هنرمندانی است که با عبور از جهان ذهنی در نویسش، ارکان شعری خود را بر پایه نگاه، یاد، حضور و تداعی استوار کرده است و در پی خلق اشعاری است که بر پایه نگاه برون‌گرای شاعر، و با تکیه بر پشتوانه‌ی ادبی حاصل مشاهده‌ی عینی و تجربه باشند و حتی در شعرهای تغزلی و عاشقانه‌ی خود دچار آن رمانتیسم افراطی نمی‌شود.

2- محمد علی سپانلو متولد 1319 بود. او دانش آموخته‌ی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران است. بارها به عنوان یکی از نمایندگان ادبی ایران در همایش‌های بین‌المللی شرکت کرده بود و بیش از نیم قرن حضور فعال و پویا در جامعه روشنفکری ایران داشت. از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران بود و با حدود ۷۰ کتاب در شعر، نقد، ترجمه، نمایشنامه، از فعالترین شاعران معاصر به شمار می‌آید. او چهره شناخته شده‌ای در ادبیات فرانسه است وکتاب « زمانه دمدمی » که مجموعه ای از 60 شعر اوست در سال 2005 برنده جایزه ماکس ژاکوب ( شاعر ونقاش مدرنیست و دوست پیکاسو که در سال 1944 در اردوگاه آلمان ها کشته شد ) گردید. او در سال 2003 نشان شوالیه ادب و هنر را از جمهوری فرانسه گرفته و وزیر فرهنگ فرانسه در نامه‌ای برای او تاکید کرده است این نشان به پاس خدمت به فرهنگ و ادبیات جهان به او اهدا شده است.
3- سپانلو هنرمندی چند بعدی بود. در کوچه و محلات تهران قدیم و در میان رفقای هم‌دوره و هم محل که به قول خودش « هنوز، گاهی دور هم جمع می‌شدند و دیداری تازه می‌کردند و او را آقا دکتر می‌نامیدند! » بالیده شده بود و با فرهنگ و منش مردم تهران در آمیخته بود. حقوق خوانده بود و در جنبش‌های دانشجویی زمان خود فعال بود. هم نسل بزرگان شعر معاصر ایران بود. خاطرات فراوانی از شاعران هم نسل و نسل پیش از خود داشت. حافظه‌ی قوی و امانت‌داری از اتفاقات ادبی در روزگار جوانی، کانون و تا به امروز داشت. در جریان شکل‌گیری اکثر جنبش‌های ادبی دهه‌ی 40 بود و در هنرهای مختلف مانند داستان نویسی، رادیو، بازیگری، هنرتبلیغات، انتشارات و روزنامه‌نگاری و فعالیت‌های اجتماعی به فراخور نیاز و زمانه‌اش دستی داشت. او با علاقه‌ای که به متون ادبی و تاریخی داشت مقدمه و تحشیه‌هایی برای بعضی از کتاب‌های تاریخی نوشته است که از آن جمله می‌توان به مجموعه‌ی ( سیاحت‌نامه‌ی ابراهیم بیگ ) نوشته‌ی زین‌العابدین مراغه‌ای اشاره کرد. در اواخر دهه‌ی چهل با تدوین دو کتاب باز آفرینی واقعیت و بعد در جست و جوی واقعیت به معرفی داستان نویسان زمان خود پرداخت. در سال 49 مردان، تنها کتاب داستان خود را منتشر کرد و دهه‌ی هفتاد کتاب چهار شاعر آزادی (ج‍س‍ت‍ج‍وی‍ی‌ در س‍رگ‍ذش‍ت‌ و آث‍ار ع‍ارف‌، ع‍ش‍ق‍ی‌، ب‍ه‍ار و ف‍رخ‍ی‌ ی‍زدی‌) را به دست چاپ سپرد. آگاهی سپانلو از ادبیات کلاسیک ایران و حضورش در ادبیات معاصر در کنار شناختش از ادبیات جهان شخصیت چند سویه و متفاوتی از او در ادبیات معاصر ساخته بود. او با معرفی شعر معاصر فرانسه در کاری گروهی زیر نظر خود ( به همراه مترجمان دیگر مانند نادر نادرپور، یداله‌رویایی، مریم موسوی، محمدعلی سپانلو، بابک منوچهری، دل‌آرا قهرمان، فرزانه شهفر) آثاری از شاعران معاصر فرانسه (ایوبون فوا، فیلیپ ژاکوته، ژاک ردا، میشل دوگی...) را به فارسی برگرداند و با ترجمه‌های درخشان از شاعران فرانسه مانند گیوم آپولینر و سن ژون پرس شعر این شاعران فرانسوی را به بازار نشر ایران آورد و مانند آپولینر که عناصر شهری و محلات پاریس را در شعرهایش جاویدان ساخت، در میان خطوط شعرهای خاص خود خاطرات و محلات شهر تهران را ثبت کرد و اگر پلی مانند میرابو و رودی مانند سن در تهران نیافت اما با یاد جویبارها قایق سواری در تهران را از تجریش تا ونک و ساعی و آبراه بولوار کشاورز و بندر نمایش ( تئاتر شهر ) را فراموش نکرد!
4- من علاوه بر آشنایی‌‍‌ام با سپان شانس این را داشتم که در سال‌های آخر 3 اثر از او را در انتشارات سرزمین اهورایی منتشر کنم. یکی برگزیده‌ای از شعرهای او به انتخاب و مقدمه‌ی من بود که نام « ترانه‌ی بولوار میرداماد» را بر آن نهادیم. دوم چاپ دوم کتاب نایاب «پاییز در بزرگ‌راه» بود که سپانلو از این اثر به عنوان بهترین مجموعه شعر خود یاد می‌کرد. و دیگری کتاب عاشقانه‌های گیوم آپولینر با عنوان « عشق... و شب‌های پاریس » بود. این آثار در واقع از آخرین آثاری بودند که در زمان حضور سپان منتشر شدند و من شاهد پشتکار، ذوق و حساسیت او برای شکل‌گیری این آثار بودم. در روزهای پایانی سال 92 در بستر بیماری و به قول خودش درازکش در حال ترجمه و تدوین عاشقانه‌ی آپولینر بود و با شوق عجیبی مقدمه‌ی جالبی از آپولینر و عاشقانه‌هایش بر کتاب نوشت و نسخه‌ی نهایی پاییز در بزرگ‌راه را بازخوانی کرد. در نمایشگاه کتاب سال 1393 قرار بر رونمایی کتابهای نام برده گذاشتیم و امیدوار بودم با روحیه و ذوق و قولی که داد روزی که حال بهتری داشت به نمایشگاه بیاید که متاسفانه به بیمارستان رفت. درست در اردیبهشت سال گذشته تصمیم گرفتیم با رونمایی این سه اثر نامی از او و آثارش در جشن کتاب باشد و در غرفه‌ی سرزمین اهـورایی به کمک دوستان شاعر برای کتاب‌هایش رونمایی گرفتیم و علی باباچاهی آمد و در جمع حاضرین در غرفه‌ی سرزمین اهـورایی از او سخن گفت و از شعرهای او خواند. خبر را شنید خوشحال شد و بعد از گرفتاری‌های نمایشگاه در آخر شبی اردیبهشتی در آن منزل آشنا به دیدارش رفتم. با رفاقت همیشه‌گی که داشت گفت با این که دیر وقت است و کسی را این ساعت نمی‌بینم و خوابم اما خاطرت خیلی عزیز است! آمدی بیا در اتاقم و از خواب بیدارم کن! – رفتم در طبقه‌ی بالا، در تخت خواب بود و چند ثانیه‌ای با تمام صدا زدن‌ها و تکان دادنم از خواب بیدار نشد. نگران شدم! چراغ را روشن کردم آمدم به سمت پلکان و می‌خواستم یار ندیمش مهدی اخوت را صدا بزنم و بپرسم چرا سپان بیدار نمی‌شود!؟... اما بیدار شد... و انگار نه انگار که خواب آلود است. با همان لوطی‌گری تهرانی که همیشه داشت خوش آمد گفت، چراغ را روشن کردم نشست روی تخت – تختی که از بیم زیر و زبر شدن تهران در زلزله با سرپناهی آهنین رویش را پوشانده بود و خودش می‌گفت فوبیای زلزله دارم! - بعد فیلم و عکس‌های مراسم رونمایی کتاب‌هایش در نمایشگاه کتاب را به دقت در لپ‌تاب دید و نام آنهایی که آمده بودند را اگر نمی شناخت پرسید و خیلی خوشحال شد و روز بعد به علی باباچاهی تماس گرفت و گفت تو با آمدنت در این مراسم و شعر خوانی... رفاقت را تمام کردی... و با خنده به من گفت: آفرین بر معرفت تو بچه‌ی تهرون!
5- سپانلو مرد دل زنده‌ای بود. با این که از بیماری و پیشرفتش خبر داشت دنیا را به بزم و لبخند می‌گذراند، همیشه می‌گفت بهترم! و همیشه امیدوار بود. با تمام رندی و نیش‌خندش به دنیا در دنجِ خانه‌اش، در رفتار موقر و با پرنسیپ بود. دوست و رفیق بود و میانه‌ی خوبی با جوان‌ها داشت و بر خلاف بعضی از هم دوره‌هایش از جوانان شاعر حمایت می‌کرد. بارزترین صفت تهرانی‌های اصیل که لوطی‌گری و رفیق‌‌دوستی است در رفتارش به چشم می‌آمد. اوایل آشنایی وقتی فهمید با پدر من همشهری است و هم نسل و هم محل قدیم در خیابان ری و نشانی کافه و پاتوق‌هایشان در گذشته یکی از آب در آمد! گفت حتمن قراری بگذار تا با هم دیدار کنیم، چند بار این را گفت، که متاسفانه این فرصت دست نداد. از منش خوب او این بود که اگر از کاری ناراحت بود یا درخواستی داشت آن را رک بیان می‌کرد و همان طور خوشحالیش را نیز... یادم هست وقتی از 3 غلط تایپی در 3 کتاب از دوستان و همکاران من ناراحت بود بدون تعارف نامه‌ای برایشان نوشت که این چه وضعی است! و تازه گفت با شما مهربان هستم با ناشران قبلی سر غلط‌ها دعوا و قهر کرده‌ام! همان طور وقتی از چاپ کتاب‌ها راضی بود به من و دوستان زیادی گفت که از این همکاری خوشحال است – دیدم در مصاحبه‌ای گفته بود که خوشحال است پائیز در بزرگ‌راه شانس تجدید چاپ شدن را داشته است و این را از منش و لطف او می‌دانم. روزهای پایانی سال گذشته و اواخر فروردین ام‌سال وقتی برای تنظیم آثار جدید به دیدارش رفتم با لطف و صفائی که داشت گفت: آن قدر راه دستم هست با تو کار کنم که اگر بتوانم مجموعه عاشقانه‌های پل الوار را هم برای نشر سرزمین اهورایی آماده می‌کنم. این را در غیاب من به چند رفیق مشترک نیز گفته بود. قرار بود به زودی خبر بدهد.. گفت اگر حالش بهتر شود...که متاسفانه زمان به او فرصت نداد.
شاید بهترین خاطره‌ی من از او آمدنش به محل دفتر انتشارات سرزمین اهورایی باشد. چند بار قولش را داده بود که یک روزی به دیدنت می‌آیم. سال گذشته یک روز تماس گرفت و گفت با این که سالهاست به جایی نرفته‌ام امروز تصمیم گرفته‌ام به تو سر بزنم و آمد... ساعتی با هم گپ زدیم . آن روز کاملن اتفاقی مهدی رئیس فیروز نویسنده و کارگردان و بازیگر سال‌های دور سینمای فارسی که خارج از ایران زندگی می‌کند نیز به دیدن من آمد. وقتی تماس گرفت که من نزدیک خیابان پاسداران هستم و به دفتر کار شما می‌آیم، به سپان گفتم رئیس فیروز را می‌شناسی؟ گفت آه بله! کارگردان و بازیگر قدیمی سینمای فارسی - مگر ایران است؟ ... گفتم بله! – آن روز با او و مهدی رئیس فیروز عزیز کلی حرف و صحبت شد. به رئیس فیروز گفت من ده، پانزده سالی از شما کوچکترم یادم هست در جوانی با درشگه آمدم به دیدن فیلم (ولگرد) که شما ساخته بودی... جمعیت چه می‌کردند برای دیدن فیلم. گفت یادم هست در ایستگاه اتوبوسی که فیلم در آنجا ساخته شده بود وقتی ماشین توقف می‌کرد آن قدر این فیلم معروف بود که راننده می‌گفت ایستگاه ولگرد، ولگردها پیاده بشن! و... به آنها گفتم شاید دیگر فرصت نشود هردو شما را هم‌زمان در اینجا ملاقات کنم و بهانه‌ای شد تا آن عکس سه نفره در دفتر انتشارات سرزمین اهـورایی ثبت شد.
او آن قدر به فرهنگ ایرانی حساسیت داشت که وقتی کسی می‌خواست برای کودکش اسمی انتخاب کند می‌گفت حتما از اسامی زیبا و با مفهوم ایرانی استفاده کنید... او در بیان حرف‌هایی که گمان می‌کرد درست است صریح بود و شهامت داشت. به تیتر حرف‌هایی که گفته‌ است در همین روزهای آخر نگاه کنید: هشت سال گشت ارشاد داشتیم به جای وزارت ارشاد! و یا خطاب به مسئولی می‌گفت: حرف ایده آل زدن به تنهایی مشکلی را حل نمی‌کند. با این حال در تمام طیف‌های فرهنگی و عقیدتی رفقایی داشت و احترام همه را داشت.
6- حرف پیرامون محمدعلی سپانلو و آثار او زیاد است. امیدوارم دوستان ادیب و منتقد در فرصت و زمانی مناسب به معرفی دقیق و نقد و بررسی منصفانه از آثار متنوع و زیاد او بپردازند. امروز شاعر در بین ما نیست و روابط گذشته به سرعت تبدیل به خاطرات شده است. امیدوارم با مدد دوستان شخصیت حرفه‌ای یکی از فعال‌ترین و پویاترین چهره‌های ادبیات و هنر معاصر از تاثیر روابط و آمد و رفت‌های خصوصی و چه و چه‌ها ( به قول اخوان ثالث ) رها شود و آثار و زحمات حرفه‌ای سپانلو آن طور که در خور است ثبت و ماندگار شوند و برای نسل جدید از نو معرفی شوند.

7- عصر آن شنبه‌ی اردیبهشتی در حال برگشت از مراسم او، به رفیقی گفتم سپانلو رفت اما مثل تمام شاعران بزرگ زنده است و همزبان از شعر برگ اول ِ کتاب تبعید در وطن او - زیر لب خواندم:
ما حق زندگیمان را
با مرگمان به دست می‌آریم

بعد آن دوست شاعر برایم تعریف کرد که در خواب و رویا، تصویر شاد و سرخوش سپانلو را در نظر آورده که بالای مجلس یادبود خود نشسته است. دفتر به دست گرفته و برای جمعیت زیادی که به مسجد آمدند و انبوه جمعیتی که در خیابان مقابل به احترام او ایستاده بودند شعر خوانی می‌کند. و در آخر، از شعر «پس از دعا» برای غایبین (در حالی که سعی می‌کند بخندد) می‌خواند:
هر کس مرا دعا خواهد کرد
روزی مرا رهـــا خواهد کرد

 

31 اردیبهشت 1394، مجید ضرغامی

خبرنامه اهورا

نام:

ایمیل: